سلام.
خوبید؟ ما یه تصمیمی گرفتیم که شروع کنیم اینجا رو دوباره آپ کنیم. اما گفته باشم اگه این دو تا آپ نکردن و پای حرفشون نموندن تقصیر من نیست.
امروز صبح امتحان ریاضی مهندسی داشتیم. (آخه ما مهندسی رو ترم ۵ برداشتیم!!!
) وای چشمتون روز بد نبینه گفته بود از ۶ تا سوال ۵ تاش رو حل کنین. من ... هم ندیدم و هر ۶ تا رو نوشتم اما چرت و پرت! حالا به روایتی می گن می یاد از بین اون ۶ تا اونی رو که نمره ی میانگین بوده رو حذف می کنه و به روایتی می گن بین ۶ تا میانگین می گیره که در هر صورت من نمره ام کمتر از زمانی می شد که ۵ تاش رو حل می کردم.![]()
بعد امتحان هم موندیم دانشگاه که مثلا PRJ بزنیم اما واقعا اونقدر PRJ زدیم که الان داره مخم می پکه...
این malfred جونم اونقدر کد زده که دستاش تاول زده.![]()
الانم ول کن این کی برد نیستا، هی داره می نویسه. ای بابا، البته با یه تفاوت کوچولو (خیلی خیلی کوچولو!!) داره با اون seed می چته...
خوب من برم پروژه!!!
موفق و شاد باشید.![]()
به نام او
سلام. خوبید؟
امشب خیلی دلم گرفته...
اینجا هم مثل من شده، دیگه هیچ چشمی منتظرش نیست، دیگه هیچ کسی حالش رو نمی پرسه، بودن و نبودنش برای کسی فرقی نمی کنه، همه تنهاش گذاشتنش...
تا حالا به این فکر کردید چرا تو دنیای به این بزرگی ما تنها می مونیم؟ چون اون قدر دنیا بزرگه که همه توش همدیگر رو گم می کنن...
موفق و شاد باشید.
اینم کیک تولدت٬ نوش جون همتون
( البته فکر کنم تو این تولد فقط خودمم و ice-age اشکال نداره ما به همینشم راضی ایم! در عوض کل کیک رو خودم میخورم
)

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آهای اینجا! تولدت مبارک! ![]()
![]()
![]()
اون موقع که اینجا مینوشتیم فقط من وبلاگ داشتم٬ کم کم مالفرد و بعدشم دیگو وبلاگ زدن! بعد سه تاییمون اینجا رو یادمون رفت! ولی نندونم چرا اینجا رو انقدر دوس دارم! خیلی زیــــــــــــــــــــــــــــــــاد! ( ایشالله به پای هم پیر شیم!
) من قصد کردم اینجا رو دوباره راه بندازم! چه اون دوتا پایه باشن چه نباشن! البته اگه نباشن من غصه ناک میشم! باشن بهتره! ![]()
یه سال بزرگ شدیم٬ یه سال از اون موقع که اینجا کل کل میکردیم گذشته٬ عوض شدیم٬ من خودمو که میدونم بهتر نشدم که هیچ بدتر شدم! اما اون دو تا رو نمیتونم بگم! یعنی خودشون باید بگن! تو این یه سال خیلی اتفاقات افتاده٬ برای هر سه تامون٬ اتقافات مختلف٬ رابطه ها عوض شده٬ رابطه ی ما سه تا هم...
دلم میخواست این تغییرات٬ این رابطه ها٬ این اتفاقات در راستای مثبت پیش میرفتن تا میزن تغییرات اونا ( همون دلتا! ) مثبت باشه اما نشد خیلی بد شدم خیلی ...
تا حالا انقدر جدی ننوشته بودم نه؟! اشکال نداره! گاهی لازمه رو ی جدیه seed هم دیده بشه!
موفق باشید
فعلا بابای ![]()
به نام خدا
سلام
خوب می بینم که خیلی وقته اینجا رو آپ نکردیم. حال و احوالتون چطوره؟
امروز من و malfered داشتیم راجع به مزیت ها و مضرات دانشگاه حرف می زدیم!
به این نتایج رسیدیم که چون تو دانشگاه موظف نیستیم که از یه ساعتی تا یه ساعتی حتما بمونیم و خوب اصولا خیلی راحت می شه دودر کرد خوب بهتر از دبیرستانه! اما دلم برای دبیرستان تنگ شده، چه کارایی که نمی کردیم، توی دانشگاه باید آدم تر رفتار کنی، مخصوصا با حضور آقایون...(فعلا بی خیال بحث های فمنیستی!)
چقدر سر کلاسا من و دوستم کتابای همدیگر رو پر شعر می کردیم، چقدر شعر می خوندیم! وای یاد والیبال بازی کردنامون، زنگای ورزش به خیر...
خلاصه اینکه زندگه می گذره و ما هم از خیلی روزها و چیزها می گذریم تا به جاهای جدید برسیم.(به این می گن امید زندگی!)
اینم یکی از اون شعرای زمانای دبیرستان که خیلی هم دوسش داشتم:
سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد...
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه ی دیگر با تمامه توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: " مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ "